گندم زار من

دوران نی نی ای
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٦٤/٦/۱۸
 

دوران نوزادی پر جیغ و گریه ای داشتم. اونجور که تعریف میکنن یه دقیقه میذاشتنم زمین بانگ فریادم به آسمان بلند میشده. همسایه ها خواب نداشتن.

یه بار که رفته بودیم شمال خونه بابا بزرگ. ننه مثلا میخواسته منو بخوابونه، میگفت میخوابیدی تا میزاشتمت زمین، گریه میکردی. بعد عصبانی شده یه دونه زده پشتم. مامانم داشته بیرون کهنه میشسته، وقتی میاد تو، ننه میگه یه دونه زدمش. مامانم خیلی ناراحت شده، میگه اجی چرا زدیش. انقد خوشم میاد مادرم ازم دفاع میکنه. 

کلا چون بچه آخر بودم همیشه در مقابل خواهر و برادرم ازم دفاع میکرد. مخصوصا برادرم. الانم این روحیش مونده. کسی حرفی علیه من بزنه، خودش وارد عمل میشه. مهدی حرصش میگیره. میگن فاکلاش فاکلاشش ناراحت شد. منم آروم همونجا میشینم. همیشه میگم مادرم نبود، برادر و خواهرم منو مینداختن تو چاه.

یه نمونش وقتی هنوز نی نی بودم مادرم وظیفه سرلاک دادن رو میده به خواهرم. خود خواهرم اعتراف میکنه که بیشتر سرلاکارو خودم میخوردم. این بچه داریه. جلوی رشدمو اینا گرفتن.

چون تپل مپل بودم تو مجالس دست به دست میچرخیدم. مامانم میگه میبردمت مدرسه نسرین، همه معلما میریختن سرت.

سید خانم همیشه میگه بچه بودی قشنگ بوی، الان چرا اینجوری شدی. فک کن تو چشام نگا میکنه، میگه.