گندم زار من

بالون
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩
 

یه بالنی رو تجسم کنید بالای ابرا. تو پهنه آسمون آبی. زیر نور طلایی رنگ خورشید. با باد ملایمی که میوزه همراه شده. بالاتر از چنتا ابر سفیدی که آسمونو نقاشی کرده، داره پرواز میکنه.

خداروشکر حالم طوریه که بیشتر روزای زندگیم انگار که مسافر این بالونم.

بعضی وقتام با اینکه سواره همین بالونم، اما انگار باد شدیدی میوزه. یا میوفتم وسط ابرای استوایی. یه موقع هایی هم انگار یه نفر از پایین مستقیم به بالونم شلیک کرده باشه، سقوط میکنم. این بدترین حالتشه.

این آخری اتفاق نمیفته، مگه اینکه فرشته داغون باشه. امروز شاد و خندان بودم از اینکه انشالله به زودی برمیگردم، که فهمیدم همسری خراب خرابه.

اصلا از سلامش فهمیدم. مث سلامای راس تو سریال فرندز بود. وقتایی که یه بلایی سرش میومد. هاییییییی.

یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال