گندم زار من

امام زاده صالح
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٥
 

پنجشنبه با همسری رفتیم امام زاده صالح. ازهمون اول ازدواج قرار بود بریم. مادرم واسم هزارتا صلوات نذر کرده بود. دیگه قسمت شد رفتیم. یه عالمه دعا کردم. واسه همه. خیلیا یادم اومدن.

نهارم رفتیم ساندویچی هایدا.

شبش علی زنگ زد بیاید اینجا. ماهم از این در پریدیم تو اون در. چهار دو بردمش. خیلی کیف داد. مهدی اینام نبودن که زن داداشمم هی غرغر کنه بسه بسه. همچین مهدیییییییییییی ام میگه. تو مخه ها. فرشترو نصیحت میکنم میگم تو اونجوری نشی. خداروشکر نقطه مقابلشه.

دوست داشتم مث قدیما همش عکس بزارم اما لپتابم همچنان بعد از بیشتر از یک هفته عملیاتی نشده. کامپیوتر خونه هم که اینترنت نداره. انشالله ردیف شه عکسیش کنم. اینجوری اصن بهم حال نمیده.