گندم زار من

29
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

فرشته خانمی تشریف آوردن تهران، خونه خالم اینا. خیلی هم خوش اومدن. قسمت جالب اینکه خانواده هامون بیرون رفتن مارو در خور دو تا خانواده با شخصیت نمی دونن.

مسخره ها.

اون موقع ها وقتی شب می شد، همیشه خود من فرشته رو از خونه مادربزرگم می بردم خونشون، حالا میوه ممنوعه شده. همش یه چیزایی راجع به سنگینی و جلف بودن می زنن که چیزی دستگیرم نمی شه.

دیروز برای کسب تکلیف زنگ زدم به آبجی خانوم. نیم ساعت با هم صحبت کردیم و نقشه های زیادی رو مرور کردیم. بالاخره یکیش فاینال شد، که عمرا به ذهن خودم نمی رسید.

متنفرم وقتی از من باهوش تر می شه.

 

 

قرار شده به خود فرشته هم چیزی نگم. نمی دونم چرا حرف تو دلش نمی مونه. مثلا قضیه مون قرار بود تا قبل از آزمایش مخفی بمونه، اما حالا همه دارن اس ام اس تبریک واسم می فرستن.

یه هدیه هم می خوام واسش بخرم به همراه یه گل رز احتمالا به رنگ بنفش. اما در مورد هدیه زیاد مطمئن نیستم. اولین بارمه. می ترسم کج سلیقگی به خرج بدم.

 

 

به کمک نیاز دارم.