گندم زار من

بیداد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٠
 

تا  تخت و صندلیارو بیارن انقد بدقولی کردن. بیچاره فرشته هر روز یه تی دستش بود داشت اتاق رو تی میکشید به امید اینکه اون روز میارن. از من انتظار داشت زنگ بزنم داد و بیداد کنم تا دلمون قدری خنک شه. در حالی که این کار از من ساخته نیست. نه میتونم داد بزنم نه دشنام بدم. بعضی وقتا این آدمارو میبینم تو خیابون در حال عربده کشی. با دهن باز نگا میکنم. از خودم میپرسم چجوری آخه. البته نه اینکه حقم تو جامعه خورده شده باشه. برعکس همیشه جلوتر بودم. قک میکنم خدا اینجوری که من هستمو بیشتر دوست داره. خودشم کارامو ردیف میکنه.

خداروشکر ساعت یک شب تخت رو آوردن. خیلی قشنگه. یه پولی نذر کرده بودم خوب شه. خداروشکر.