گندم زار من

30 first fight
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

می (3:58 pm) : سلام گل گل ها. خوابی؟ من سوار سرویس شدم، برگردم. فردا انشالاه می خوای برگردی دیگه؟ ها؟

اف (4:01 pm) : سلام. تازه از خواب پاشدم. من که میخوام برم ولی فاطمه گیر داده میگه تورو خدا بمون، فردا باهم بریم تئاتر. حالا ببینم چی می شه دیگه.

می (4:08 pm) : پس فقط واسه آزمایش و من وقت نداشتی. سر از کارت در نمی یارم. به ما که رسید همون دوشنبه می خواسی برگردی. حالا فاطمه جون اصرار کرد، آخی ...

اف (4:10 pm) : واسه اینکه مامانم گفته نباید زیاد خونه سحر و خواهرت اینا بمونم، متوجه نیستیا

می (4:12 pm) : خیلی خوب. هر کاری دوس داری بکن.

اف (4:16 pm) : تو چرا اینطوری هستی، قرار بود من بیام خونه فاطمه اینا مهمونی. نه اینکه بیام اونجا. میخوای بابا مامانم قاطی کنن، تازه همون دیروزم میگفتن خوب کردی با عمه رفتی، حتما با عمه هم برگرد.

می (4:20 pm) : اوکییییییییییییییییییی

می (9:11 pm) : شب بخیر ......... (اسم فامیلیه فرشته)

اف (9:13 pm) : شب بخیر آقای .......... (اسم فامیلیه من) واسه اطلاعت بگم که من فردا صبح میخوام برم خونه.

می (9:14 pm) : ممنون، به اطلاعاتم اضافه شد.

می (10:46 pm) : فرشته، خانم مهربونم، خوابم نمی بره، ای کاش دعوا نمی کردیم. بیا با هم دوباره دوس شیم. ها، میایی؟

اف (10:49 pm) : تو هم که نخوابیدی عزیزم. منم خوابم نمی بره. آشتی، آشتی، آشتی. خوبه؟ دوتاییمون خنگول شدیم.

می (10:52 pm) : ........... که، ......... ........ گلم ....... ............... . (سانسور شده توسط مولف)

اف (10:54 pm) : هاهاها هاهاها فردا باید زود بلند شیا، شبت بخیر عزیزم