گندم زار من

مهمانی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۸
 

نمی دونم چرا از وقتی اومدیم خونه کار تمومی نداره. تمام آخر هفته ها در حال دویدنیم. البته به قول فرشته خدا کنه همیشه از این دویدنا باشه.

پنجشنبه ای رفتیم سمت خونه آبجی خانوم واسه خرید رو تختی. نهارم اونجا بودیم. نمی دونم چرا دست پختش تحلیل رفته بنده خدا. سفارش ماهی داده بودم که حسابی پشیمون شدم. رو آوردم به فسنجون که دیدم همون ماهی بی نمک بهتره. واسه خرید رو تختی اومد همراه با جوسی دعا. یه بنسای خوشگل خریدن. به انتخاب من. دیگه بنسای ما گل تک فامیل نیست. خوسه می گفت یه زشتش رو انتخاب کن. امان از وجدان.

شب علی اس داد بیاید اینور. فرشته کار داشت. راضیش کردم بریم دو دست بازی کنم. که دو دست شد هفت دست. چهار سه بردمش. البته دستش خراب بود. نمی دونم دسته منم خراب بود یا بهونه میاوردم. خودمم نفهمیدم. آخه یه دست خفن باختم. بازی چهار هیچ برده رو پنج شش باختم. خاکککک.

خاله نصیب می خواست بیاد آبتین رو ببینه. دیدیم بعدازظهر بیاد این همه راهو بعدم بره، بی مرامیه. سحر که با بچه نمی تونست دعوت کنه، خواهرمم نفهمیدم مشکلش چیه با اونا، خلاصه خودمون دعوتشون کردیم. با رضایت کامل. چون خدا مهمون رو دوست داره. البته خیلی قبل از اینا می خواستیم دعوتتشون کنیم که به خاطر پرده به تعویق انداختیم. که خداروشکر پرده هاروهم سه شنبه نصب کردن.

فرشته یه عالمه غذای خوشمزه درست کرده بود. ماهی شکم پر، فسنجون و مرغ سوخاریم از پایین گرفتیم. واسه جوسی دعا هم میرزا که باید می رفت ختم نخورد.

کم پیش میاد همسری، آبجی خانوم و عروس یه جا جمع شن بعد غیبت نشه. دیگه به فرشته سفارش کردم اینهمه هزینه نکنیم واسه مهمونی، بعد همین که خاله اینا رفتن بشینین غیبت کنین اجرش دود شه بره ها. خداروشکر غیبت پیش نیومد.

بنده خدا خاله دوبرابر اونچیزی که فک می کردیم واسه خونه جدید پول داد.

شب سحر اینارو نگه داشتیم. با آبتین کلی بازی کردیم. خوب شده. گرد. مهدی هم اومد دیگه دهن منو با بازی صاف کرد. سرم گیج می رفت. آخر یه دست بهش باختم تا راضی شد.