گندم زار من

زن دایی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠
 

سوار ماشینیم با آقا یوسف اینا انشالله داریم میریم شمال. مامان فرشته بنده خدا پاش سیاه شده بود. یه انگشتشو قطع کردن. بریم عیادت. وگرنه اصلا حال نداشتم برم. زن داییمو خیلی دوست دارم. قدیما که میرفتیم خونه بابا بزرگ اینا، خونه دایی اینا اتاق آخری بود. ما هم اتاق وسطی میموندیم. زندایی همیشه شاد بود. یه شعر معروفم واسه من میخوند.

ممد علی ممد علی، مال دنیا بگو چی چی داری.

یا سلام سلامتی بده.


سمت چپی زنداییه. وسط مادربزرگم. راستی مامانم. اون که نشسته هم خاله زیبا. اونجا هم دست از کار نمی کشه.

پ. ن. ساعت ده ونیم با بی حوصلگی تمام رسیدیم. تو تمام مسیر آقا یوسف مداحی گذاشت با صدای بلند. یه آهنگشو صد بار زد تو تکرار. "قدم به قدم به یاد حرم". صدای بچه ها هم از یه طرف. مغزمون میخواست منفجر شه. از صمیم قلب دعا کردیم خودمون ماشین دار شیم.