گندم زار من

32
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

اون موقع ها که تازه به خونه جدید منتقل شده بودم، تمام همسایه ها از من بدشون می یومد. طبیعی بود، چون دوست نداشتن خونه رو به یک آدم مجرد بدن. ندیده گرفتن من توسط مدیر ساختمون به همه توصیه شده بود. سلامم رو با اکراه جواب می دادن.

فقط یک استثنا وجود داشت. یه دختر یازده یا دوازده ساله بود با یه صورت گرد و خیلی خیلی مهربون. تنها کسی بود که توی سلام گفتن به من پیش دستی می کرد.

از شمال که برگشتم، نزدیکای خونه دیدم دیوار آپارتمانمون با یه عالمه پارچه سیاه، پوشیده شده. سرعتم رو بیشتر کردم. یه لحظه قلبم وایساد. عکسش رو دیوار بود. نوجوان ناکام. خدا می دونه چقد از همنشینی این دوتا کلمه متنفرم.

دنیا مثل یه آزمایشگاه بزرگه می مونه که حضرت رحمان تمام ابزارهای لازم برای آزمایش مارو داخلش فراهم آورده. به خدا قسم باید خودمون رو برای آزمایش های خیلی خیلی سخت آماده کنیم. انشالاه همیشه سالم باشیم اما چند نفر رو می شناسیم که  سالم سالم راه می رفتن یک دفعه یک مریضی صعب العلاج گریبانشون رو گرفته. چند نفر عزیزانشون رو از دست دادن. همین فامیل ما که توی پست قبلی نوشتم، بچه تازه متولد شده اش فوت کرد. کسی رو می شناسم که نعمت بینایی اش رو از دست داده. منظورم از آزمایش های بزرگ ایناست نه اینکه خونمون رو یا کارمون رو از دست بدیم. اینا که بچه بازی به نظر می رسه.

نیاز به تمرین صبر داریم. حداقل می تونیم از فک کردن بهشون فرار نکنیم.