گندم زار من

کلاس
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

من قرآن رو خوندم و دیدم خداوند مودبه، خدا بهم فهموند که باید مودب باشم. 

تو این کلاس رانندگی چنتا از این پسرا انقد بی ادبن. خیلی وقت بود از این آدما ندیده بودم. کلاسم خیلی بیخوده. چقدم نشستن توش سخته. میشینم اون ته کندی کراش بازی میکنم. گفتم مثلا پنجشنبه و جمعه کتابو بخونم. واقعا دیگه از من گذشته. معلوم نیست چه جوری باید امتحان بدم.

چهارشنبه نرفتم سر کار. صبحش با فرشته رفتیم هایپر سفیر. خوب بود. پنجشنبه هم سینا رو دعوت کردیم. سربازیش تموم شده. واسش پیتزا درست کردیم. به خواهرمم گفتیم بیاد. جوسی دعا رفته بود کربلا. پول نذر کردم همه چی خوب پیش بره و بچه ها آروم باشن. خداروشکر خوب بود. امین هی میرفت بالای تردمیل که بعد از یه تذکر جدی بیخیال شد.

بعد شام گفتیم علی اینا اومدن. دوباره فوتبال.