گندم زار من

روزمرگی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 

با وجود تمام تلاش‌هایی که صورت گرفت تا رابطه با حامد اینا کامل قطع بشه، چهارشنبه اومدن خونمون. از وقتی برگشته بودم می گفت تا اون روز به تعویق انداختم، یه بار، دوبار، ده بار. آقا لابد میل نداریم. کلا روی منو فرشته کم شد.

نه از روی بدجنسیا. دوست ندارم با همکارام ارتباط داشته باشم. ممکنه دردسر شه. خلاصه اصلا هم خوش نگذشت. دستگاه بازیشو آورده بود. صد بار منو برد. پنجشنبه با علی اینا رفتیم خونه مهدی اینا. جمعه هم مهدی نهار تقریبا سر زده اومدن خونمون. اتفاقا نهار فسنجون با اردک محلی داشتیم. به فرشته گفته بودم اردکش رو زیاد بذاره جشنی برپا کنیم که زهی زرشک. البته شوخی میکنم. خوش گذشت. شب هم علی اینا اومدن دوباره بازی. دیر رفتن، دیگه تا خوابم ببره شد یک و نیم. ساعت پنج هم پاشدم. کلاس هم دارم. فرشته هم خیلی خسته شد.

یه کار پایان نامه رو قبول کردم. انشالله خدا کمک کنه. هزار تومن هم نذر کردم. انقد یارو سر قیمت چونه زد. یهو یک میلیون آوردم پایین. باز حرف میزنه. میخواسم قبول نکنم دیدم تو این شرایط غلط اضافه نکنم بهتره. پنجشنبه و جمعه هر جور بود یکم روش کار کردم. خداروشکر کار خوبیه.

اینم من در حال کار.