گندم زار من

سجاف
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠
 

پنجشنبه تا وقت اذان صبح بیدار بودیم. اولش شب نشبنی رفته بودیم خونه علی اینا. ساعت یکم با مهدی اینا اومدیم خونمون. سحر میخواس یه بافتنی رو به سجاف یا نمیدونم چی چی برسونه. بلد نبود فرشته باید یادش میداد. ماشالله. یه ربعه قرار بود تموم شده که نزدیک سه ساعت طول کشید. اما خوب شد چون دارم روزه های قضامو میگیرم یه چیزیم خوردم. چهارو نیم رفتم در بستر دیدم بخوابم دیگه بیدار نمیشم تا وقت اذان ساکر استارز بازی کردم. خیلی حال داد.