گندم زار من

وارش
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٦
 

دو روز بارندگی شدید. بی وقفه. افسرده شدم. همش خونه موندم. کتاب صوتی پاپیون رو گوش میدم. فیلمشو چن بار دیدم اما خیلی واسم الهام بخشه. کتابشم گرفتم. بازی ساکر استارزم بازی میکنم.

امروز مثلا قرار بود با سیما اینا بریم خونه خواهرش. انقد دیگه اعصابم خورد شد. انقد که اینا فس فسن. هی به فرشته میگم بابا بیخیال من شو اینجور جاها. من که مجبورت نمیکنم جایی که دوست نداریو بیای. ظاهرا سیما اصرار کرده بود. بدم میاد از اصرار. حالا انگار ما چه گلی به سرشون میزنیم. بریم نی نی ببینیم. حالا انگا من عاشق نی نی ام. یه کم جلو مامان و باباش نی نیو ناز کردم و پولو بیزبونو دادم بهش. چقد جذاب. چقد شادی بخش.

ظاهرا فردا هم طوفان و برفه. خدا شکرت در هر حال.