گندم زار من

یلدا
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢
 

دیشب شب یلدا همه خونه ما جمع بودن. علاوه بر سیما اینا مهدی و آقا یوسف اینام اومدن. خداروشکر بچه ها خوابشون میومد شلوغ نکردن. تا ساعت دو هم بیدار بودم. با اون حال مریضم. صبح ساعت پنج که پاشدم بیام سر کار یه کم روی تخت درنگ کزدم ببینم روزی به اندازه امروز حالم بد بوده که برم سر کار. چیزی به ذهنم نرسید. میخواسم ظرفیو بکوبم به زمین و فرشته و همه مهمونارو بیدار کنم. که اینکارو انجام ندادم.

یاد حدیث حضرت علی افتادم اگر صبر نداری خود را به صبوری بزن.

با هزار امید و آرزو واسه استعلاجی اومدم پیش دکترمون. صاف صاف نگا میکنه میگه استعلاجی نمیدم. میخواسم تف کنم تو روش، که اینکارم نکردم.

سر کار چقد داستان داشتم. 

خدایا شکرت در هر حال.