گندم زار من

توکل
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

دیروز سال مامان جوسی دعا بود.شام مامان اینا اومدن خونمون قرار بود یه روز کامل بمونن. فرشته هم قرار بود فردا بره آزمایش. این دفعه تصمیم گرفتیم که قضیه بارداری پنهون بمونه. واسه همین با مهدی اینا تبانی کردیم و مامان اینا نهار رفتن خونه اونا (تنها کسایی که از قضیه خبر دارن مهدی و سحرن). من باید نقش بازی میکردم و یه جمله رو میگفتم. نمیدونم چرا هنوز یه کلمه نگفته بودم خندم گرفت. ضایع شدیم.

خلاصه دیشب خواهرمم بچه هاشو به نیابت از خودش فرستاد و مهدی اینام که بودن. فرشته ماهی فیبیج درست کرد. مرغم از پایین گرفتم. سعی کردم کمک کنم. نباید زیاد کار کنه.

به فرشته گفتم توکل کنه به خدا. اونچیزی که خدا واسمون در نظر گرفته خوبه. اگه با حکمتش ببینه پدر و مادر شدن واسمون خوبه که هیچ اگرم نه حتما یه چیزی میدونه. باید از تصمیم خدا خوشحال باشیم.