گندم زار من

تولد ممول
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
 

پنجشنبه تولد ممول بود. واسه کادو از پاساژ الماس یه اسباب بازی مسخره و گرون خریدم. فامیلای جوسی دعا هم بودن. خیلی پولدارن. مثلا داداشش ماشالله تو کار ساخت پاساژه. صحبت همش از ملک و سند و ماشین بود. حوصلم سر رفت. قدیما پولدار میدیدم روحیمو از دست میدادم. خداروشکر الان اصلا. معلومه جهان بینیم عوض شده. تاثیرات یاد مرگه.

آبجی خانوم فرشترو برد که تو کارا کمکش کنه. هر ترفندی زدیم نره نشد. بهش میگم قضیه رو  بگو بهش دست از سرمون برداره. دیدم حق داره، اگه آبجی خانوم بفهمه مامانمم میفهمه و مث دفعه قبل همه باخبر میشن.