گندم زار من

همه چی
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٩
 

چهارشنبه نرفتم سر کار. مقاله اون پسره مونده بود. از صبح پاشدم بکوب کار کردم. غروبم هم با مهدی اینا رفتیم تیراژه خرید. فرشته یه عالمه خرید کرد. پول نذر کرده بودم خریداشو انجام بده. چون اگه خودمون میخواسیم بریم سخت بود. شامم رفتیم نشاط. ایکاش دوتا همبرگر میگرفتم واسه خودم. فرشته گفتا. 

دوباره پنجشنبه زود پاشدم. مقاله باید پنج هزار کلمه میشد. تا شب نزدیکای ساعت نه تمومش کردم. شب نشینی خونه مهدی اینا بود. با آژانس رفتیم به علی اینام گفتیم با ما بیان. حسین هم بود. از قضا پنجشنبه اداری زنگ زد همه باید جمعه بیان سر کار واسه بازدید. اعصاب خط خطی. یاد تمام روزایی افتادم که پیچونده بودم. از جمله چهارشنبه. واسه همین شب زود اومدیم. ساعت دو.

چند روزه زیر شکمم درد میکنه. فک کنم از استرسه. فرشته میگه تمام نشانه های بارداریو بطور کامل دارم، تشویقم میکنه از بیبی چک استفاده کنم.

تمام استرسام ایناست.

دوباره واسه سفر اجباری باید برم تست پزشکی. خود ماموریت. این پسره دفاع کنه راحت شم. رانندگی که امتحانش فعلا کنسل شده. بارداری فرشته. وام اهل قلم که باید برم دنبالش. سایتم که هیچ مطلبی توش نزاشتم.

الانم تو راه محل کارم وگرنه وقت نمیکردم بنویسم.