گندم زار من

آخر هفته
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۳
 

پنجشنبه بابا اومد خونمون. از نهار تا نهار جمعه. مهدی اینام اومدن. این شد که فرشته همش در حال کار بود. چون حال و روزش معلوم بود، سعی کردم کمک کنم. اما آخر شب حالش خیلی بد شد.

بهش میگم آقا بزار بگیم که قضیه چیه و دکی گفته نباید مهمون داری کنی. حالا خود بابا تنها میشه جمع کرد. تعداد زیاد که نمیشه.

منم که فردا باید برم اعصابم داغون. به تجربه هرچی به غروب نزدیک تر شم حالمم بدترم میشه. یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال.

 چهارشنبه شب خونه علی اینا بودیم. باخت های تحقیر آمیز (تازه اینهمه با مهدی تبانی کرده بودیم که به نفع هم باخت بدیم، تا نزاریم علی قهرمان شه). گفتم دستم خرابه واقعا هم داغون بود. تا دیشب علی اینا اومدن خونه ما (امیر و خانومشم بودن). ساعت ده نشستیم برنامه رو دیدیم. بابا نظرات تخصصیش رو راجع به خانوما گفت و کلی خندیدیم. بعدش با دسته محمد رضا بازی کردم، امیر و مهدی رو نابود کردم، علی هم بردم و حیثیت از دست رفتمو باز پس گرفتم.