گندم زار من

شب عجیب
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦
 

بیچاره بابا دیروز تازه عوارض جانبی عملش شروع شده بود. خیلی اذیت شد. رفیتم پیشش. دیگه مهدی اومد همون نصفه شب بردش بیمارستان. با چه وضعی. دلم سوخت. اما همیشه احساس می کنم برادر و خواهرم بیشتر دلشون میسوزه تا من. دیشب احساس عوضی بودن کردم.

این دختر خاله نفرین شده فرشته هم زنگ زده بود و گفته بود اون کی پای مامانتم وضعش خرابه. فرشته زنگ زده بود. زن دایی هم گریه. خلاصه جفتمون داغون.

شب عجیبی بود.

نمره هارو دادم این افتاده ها همش مزاحم میشن. شده چهار و بیست و پنج میگه استاد یه کاریش بکن. حتما یه کاریش می کنم برات. من نه و هفتاد و پنج رو ده نمی دم. اصلا اینجا انگار این جمله معنا نداره «هرکی حقش». انگار داری دشنام می دی. خودش تلاش نکرده از چشم من میبینه.