گندم زار من

ترجمان
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢
 

خیلی سخت بود. خیلی. در این که تجربه منحصر بفردی بود شکی نیست. اما حس اجباری بودنش بدجور تو ذوق میزد. همون اولش همه کشیدن کنار. من موندم وسط معرکه. پنجشنبه هم درگیر بودم حتی. خیلی دعا کردم خدا کمکم کنه. کلا میشه گفت ترجمه خوبی بود. همه راضی بودن خداروشکر. تازه فهمیدم باید حسابی واسه ترجمه همزمان خودمو قوی کنم.

علی رو واسه مطلب گذاشتن تو سایت آوردم. خودم نه وقتش و دارم نه احساس میکنم حوصلشو.

جمعه با خانومی رفتیم خرید سر ماه. یه عالمه خرید واسه ویار کردیم. شبشم مهمون اومد. نسرین اینا با مهدی اینا. دیگه همونطور که خدا تو داستان حضرت ابراهیم بهمون یاد داده بود، بخشی از خریدای ویاری رو که حتی خود منم نخورده بودم، آورد. تشویقش کردم. همیشه اینجور موقع ها داستان حضرت ابراهیم رو مرور میکنیم. که گوساله رو واسه مهمونا قربانی کرد. به فرشته گفتم خاصیتی که تو اینا بود رو خدا بهترشو بهت میده. خداست که تاثیر میده.