گندم زار من

آزمون
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱۱
 

برگشتم. امروزم مرخصی گرفتم که بریم آزمون رانندگی. دو زنگ کلاسمو کنسل کردم. ساعت هفت رفتیم. میگه سرهنگ امروز نمیاد.

.... ......................... ......... .................. ...........

این نقطه چینا همش دشنامه. دشنامای خیلی بد. خیلیییییی.

دست از پا دراز تر برگشتیم. حال روحی افتضاح بود. چون از خدا کمک گرفته بودم و خودمم تمام تلاشم رو کرده بودم، فهمیدم حتما خیری بوده.

فرشته هم داغون بود. مخصوصا این که مجبور شده بود صبح زود پا شه. بهش گفتم به این فک کن که لحظه مرگ وقتی همه زندگیمون مث یه فیلم از جلوی چشمامون رد میشه، همه این ناراحتی ها واسه این چیزا چقد خنده دار به نظر میاد.