گندم زار من

عید
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٩
 

خداروشکر اسفند همیشه حس خوبی بهم میده. یه جنب و جوشی تو جامعه هست که به منم سرایت میکنه. برخلاف عید که از همون روز اولش "جرس فریاد میدارد که بر بندید محمل ها". حیف خدا دید و بازدیدارو دوست داره وگرنه عیدا میرفتم تویه جنگلی متواری میشدم. سیخ نشستن و اظهار فضل کردن، خنده های پلاستیکی و زوری، ناله از وضع اقتصادی.

دوست دارم مال خودم باشم. اگه واسه پول و وقتمون برنامه نداشته باشیم دیگران واسشون برنامه ریزی میکنن.

دوست دارم عیدا خونه مادرم باشم. برم پیش زیگول. ماهی گیری. با برفی و چوچان وقتمو بگذرونم. لب دریا آتیش درست کنم. توی خوردن غذاهای خوب به دیگران ملحق شم. با خانمی بریم در دامان طبیعت.

تو این عمر کوتاه باید مشقت دیدن چه کسای رو تحمل کنیم. یکی حسود، یکی بیشعور. مثلا یه نفر تو اقواممون هست شهوت کلام داره. نمیدونم من چه سرنوشتی داشتم که مخاطب مورد علاقشم هستم. راجع به یه مسئله بیخود میتونه ساعت ها حرف بزنه. بدون اینکه مبالغه کنم. و جالب اینکه توی این مونولوگ طولانی یه لحظه هم نمی ذاره چشم ازش برداری. مثلا میوه ای بخوری، آبی بنوشی. هرگز. تا همین سال پیش میگشت تو هر جمعی منو پیدا میکرد. همه دارن میوه و آجیلشونو میخورن، من بیچاره ... چه موزها که پوست کندم و تو دستم سیاه شد. چه چایی ها که نخورده سرد شد.