گندم زار من

38 بازیچه
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

من – نه پدر خواهش می کنم، من رو بیرون نکنید. واسه تمام عمر اینجا خونه من بوده.

پدر روحانی – نه پسرم، جای تو اینجا نیست. تو ...

من – نه پدر، پدر.

پدر روحانی – بیرونش کنید. بیرونش کنید.

 

 

البته کسایی که همه نوشته های منو خوندن منظورمو می فهمن.

 

یه بغضی توی سینه دارم.

امام حسین می فرمایند بدانید که شیرینی و تلخی دنیا، رویایی بیش نیست. بیداری واقعی در آخرته.

به خدا قسم حق با امامه. خیلی وقته که با این جمله آشنام. اما به این کلام ایمان نداشتم.

لذت های زیادی تو دنیا وجود دارند. خوشی هایی که همشون تبدیل می شن به یه خاطره. یه عالمه خاطره بی مصرف. همش خوابه. همیشه خوش می گذره. اما خوش نمی مونه. من به چیزی بها می دم که بمونه، نره. این حرف هارو دارم با همون بغض جمله بالا می نویسم. این دنیا منو دست می ندازه. ازش خوشم نمی یاد. حوصله بازیچه شدنو ندارم.

 

هر آیه ای از قرآن رو که می فهمم، احساس می کنم که حالم بهشتی تر شده. همیشه دلم می خواست از مختصات زمان و مکان خارج بشم. قرآن این کارو می کنه. می مونه. این خوبه.

 

فقط یه راه هست.

هُوَ.