گندم زار من

سال نو
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢
 

شب عید اومدیم خونه مامان اینا. نسرین اینام بودن. شام سبزی پلو ماهی و سبزی کوکو بود. مث هر سال. صبحشم پاشدم ماچ و بوسه. عیدی هارم دادم. تراول های بی زبون. رنگ آبی فیروزه ایشون چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد. هرجوری بود دل کندم.

به هیچکیم واسه تبریک زنگ نزدم. چنتا پیامک فقط. از اینکار متنفرم. اصلا نمیدونم چی بگم. کی قطع کنم. 

یه کم دعا کردم واسه سال پیش رو. یه پولی نذر کردم بلاها دور شه. یه نماز شکرم واسه سال پیش باید بخونم.

نهارم رفتیم خونه زیگول. تقریبا همه بودن.

انشالله که عید همه هم مبارک باشه. واسه همه دعا کردم. انشالله امسالمون بهتر از هر سال باشه.