گندم زار من

شاپ
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٩
 

شاپی اومده بود. خیلی ازش خوشم میاد. اون مدت که پیشش کار میکردم خیلی تاثیرات خوبی روم داشت. از بابام بیشتر بهم چیز یاد داد. بزرگترین ویژگیش اینه که هیچ وقت عقلشو زایل نکرد. واسه همینه همیشه تو مسیره. همه چیش سرجاشه. 

بارون شروع شده. هوام سرد. دیگه بیرون رفتن حال سابق رو نداره. امروز خونه موندم، مث دیوونه ها شدم. 

فرشته هم در حال استراحته مدامه. منم تشویقش میکنم. واسه اون دو ماهی که نیستم قرار بود همینجا بمونه. حالا میگه برمیگرده. از یه جهتایی بهتره. اما فکرم بدجور مشغول میشه. توکل به خدا.

برم بخوابم. فردا دوشنبه بازاره. میخوام انشالله گل بخرم. الان فیلم دیدن تموم شد. به جز سینما پارادیزو که یه کم از شخصیت آلفردو خوشم اومد، بقیه فیلمایی که تا الان دیدم همه متوسط بودن. خداروشکر بازیا خوب بود حداقل تونسم تا آخر ببینم.