گندم زار من

خبر بد
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤
 

صبح از پله ها میومدیم پایین که دیدم مامانم اون پاین وایساده. حالت موهای پریشان، مردمک چشما بزرگ، مطمئن شدم مبخواد خبر بد بده.

"دانی چی بباسه". "فلانی بمرده".

نمیدونم چه عشقی داره اینجوری خبر بده.

- من در عنفوان کودکی.

"دانی چی بباسه". "عموت مرده. مرده. میفهمی. دیگه نمیاد. سنگ لحد".

- من در عنفوان نوجوانی.

"دانی چی بباسه". "بابا بزرگ مرده. بعد از این که پاش شکست. میخوان بزارنش تو قبر. میفهمی. میفهمی"

و این داستان تا خود امروز ادامه داره. اصلا. میگه "دانی چی بباسه"، من خودم گزینه های محتمل رو میگم. فلانی، فلانی.

بعد رفتم دکتر، میگه دریچه قلبت یکم گشاده. نه میخوای تنگ باشه.

عمه جوون سحر فوت کرد. خدا بیامرزدش.