گندم زار من

سینزه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤
 

سیزده از ترس بارون رفتیم خونه سیما اینا. خوب بود. تو حیاط سرسبزشون سفره پهن کردیم. غروبم هفت نفری با دایی فرشته اینا نشستیم بازی کردیم. همه چیمو باختم. وسطشم پا شدم نمازمو خوندم. چقد مورد تمسخر قرار گرفتم. اما تازگی نداره.

خداروشکر کلا از سالای دیگه به نظرم بهتر بود.