گندم زار من

آخر هفته
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

چهارشنبه مهدی اینا اومدن. آبتین باحال شده، چهار دست و پا راه می ره. همشم به من لبخند می زنه.

پنجشنبه آبجی خانوم دعوت کرده بود. شام با ترس و لرز رفتیم اونجا. آخه چون من ماهی دوست دارم، هی می گفت داداش برات ماهی بزارم. با اون ماهی که دفعه قبل درست کرده بود، داداش غلط بکنه تا یه سال ماهی بخواد. خداروشکر دیدیم بساط کباب به پا است. آخرای درست کردنشم سپردن به من. در حالی که این گذرگاهی که شیطان بر من تسلط داره. انقد سر منقل خوردم. البته انقد زیاد بود که آبروم نره. ماشالله اونا همه چیشون اینجوریه. ما باید حساب کتاب کنیم. خوب پنج نفریم، نفری شش تا. می شه سی، یدونه هم اضافه، سی و یکی.

شبایی که فرداش نمی رم سر کار، خیلی خوبه. اصلا دلم نمیاد بخوابم. فیلم می بینیم.

دیشب یه فیلم خوب دیدیم. هزارتوی پنس. دیدم منم وقتی از بی رحمی و زشتی دنیای واقعی خسته میشم، مث افلیا به دنیای خیالی خودم پناه میبرم.

نزدیکای چهار تموم شد. بعد دیگه نخوابیدم، تا اذان بازی کردم و آهنگ گوش دادم. دیگه خورشید دراومد خوابم برد. خداروشکر.

کار خونه زیاد بود این سه روز. خیلی کار کردم. چون برای رضای خدا انجام می دم، سعی می کنم خیلی دقیق و تمیز کار کنم. این رو از هابیل یاد گرفتم، که بهترین گوسفندش رو نذر خدا کرد. خدا هرچیزی رو قبول نمی کنه.

یه مقدارم کشاورزی کردم.

از یه فیلمی یاد گرفتم. پول رو گذاشتم کنارش که اندازه واقعی رو بشه حدس زد.

نعناع، گشنیز، شاهی، بلوش، سیب زمین و پیاز. هنوز در نیومدن. خداروشکر بهم آرامش می دن.