گندم زار من

44
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
 

خانوم خانوما، گل گل ها، مهربون مهربونا اومده اینجا پیشم. خیلیم خوش اومده. اما اگه این عروسمون و خواهرم بذارن. هی به بهونه اینکه من سر کارم، حوصله فرشته سر می ره، میبرنش بیرون. فرشته هم بدش نمی یاد. سریع می دویه میره.

امروز طی تماسی که با آبجی خانوم داشتم، یه عالمه روی ذهنش کار کردم. فک کنم مجابش کردم که یه کم بی خیال شه. بابا آخه ما یه عالمه برنامه ریزی کرده بودیم که باهم باشیم. هموشو خراب کردن. قرار گذاشتیم غروب با هم بریم بیرون، بعد یهو خواهرمو عروسمون و خانمم همه با هم می رن بیرون. منم می شین خونه سماق می ممکم. این انصافه؟ خوب منم حسودم، حسودیم می شه.

 

راستش الان یه کم عذاب وجدان دارم. خانومی داره ماکارانی درس می کنه واسم، بعد من عیشش رو خراب می کنم. واقعا که. من یه هیولیام.