گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
 

ابنهمه با فرشته حرف میزنم، سر خاک مادرش میشینه از خود بیخود میشه. خالش که باید آرومشون کنه نفت تو آتیششون میریزه.

همشم یه ماجرایی رو تعریف میکنه که روز آخر بهت شامی ندادم، از صدتا مرثیه تاثیر گذارتره. آرومنا تا اینو میگه یهو فریادها بلند میشه.

بابا زندایی دیگه تو یه دنیای دیگه متولد شده، شامی چیه.

گیر داده دیگه.

امروز هفتم بود.