گندم زار من

بازگشت
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱
 

با مهدی اینا دارم برمیگردم. عجب روزایی بود. از خدا خواستم واسم آسون کنه. مخصوصا روز اول که نسرین زنگ زد، بدو بدو رفتم خونه. خبرو به فرشته گفتن. سر خاک. فرشته که خاکو بغل کرده بود. خدا برامون آسون کرد. حالا هم که فرشته اونجا مونده. گفتیم دوباره بخواد این راهو واسه چهلم بیاد خطرناک. از اون اولش به خدا توکل کردم تا آخرش.

ریشم بلند شده بود، انگار صورتم آتیش گرفته باشه. موهامم بلند، رطوبت خورده بود مث ببعی شده بودم. همش خونه فرشته اینا بودم. از معدود لحظات استفاده میکردم میرفتم خونه مامان اینا، روی کاناپه دلخواهم دراز میکشیدم. تو خونه فرشته اینام به دور از چشمای مهمونا با گوشی بازی های یورو رو میدیدم. یه روزم با شهرام رفتم ماهیگیری. البته با اجازه فرشته. به هیچکسم نگفتیم. یه روزم خونه مامان اینا تنها بودم، رفتم حیاط با صدای بلند کیتارو گذاشتم. واقعا بعضی از آهنگاش مال عالم بالاست. تاثیر عمیقی روم میذاره.