گندم زار من

علی بابا
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢
 

دیروز علیرضا بالاخره اومد خونمون. هی اصرار میکرد که برم خونشون. خانمش نیست. گفتم حال ندارم. دیدم خودش خودشو دعوت کرد، گفت پس من میام. هی سیگنال دادم بیخیال شه، دیدم بدجور مصره. وسط راهم جوسی دعا زنگ زد، برم انقلاب یه کاری داشت. دیگه ساعت هفت رسیدیم خونه. ویروس کش گرفته بودیم اون نصب کرد واسم. شامم از بیرون سفارش دادم. سلیقه هامونم عکس هم. فوتبالم نزاشت ببینم.

کلا روح وحشی من تنهایی رو ترجیح میده (به جز همسری که از خودمه)، واسه همین اصلا حال نداد. به خاطر خدا سعی کردم میزبان خوبی باشم. خداروشکر.