گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩
 

بالاخره تعطیلیا در نهایت فلاکت و بدبختی گذشت و من اولین بار بی صبرانه منتظر شروع کار بودم. چهار روز تنها خونه بودن من رو به مرز جنون رسوند. با این که کارایی که دوست داشتم رو انجام دادم. غذا درست کردم، و شبا تا وقت اذان صبح فوتبال و فیلم دیدم.

به نظرم زمستونا واسه تنها بودن بهتره. چون زود شب می شه. تو تابستان همش روزه، یه صدایی از درون نهیب می زنه، هی یارو پاشو یه کاری بکن. صدایی که اگه جسم داشت تو دریا غرقش می کردم.

فرشته هم اونور افسرده شده بود. دیگه پشت تلفن لحن صدامو شاد میکردم. البته درد من ملالت بود و نه خداروشکر افسردگی.

دیروز از شدت بیکاری محض پیاده تا مغازه داداش رفتم، و یک عالمه توی راه با خودم حرف زدم. به عنوان داروی روح یه عالمه بستنی و فالوده خوردم. عجیب این که حرف زدن با خودم و بستنی کارگر افتاد. وقت برگشتن شاد بودم. به این نتیجه رسیدم آدم تو راه رفتن حرفای بیشتری با خودش داره.

الانم دارم مثلا پشت کامپیوتر اجباری با منابع ادبیات آشنا می شم! یک کم می خونم یه عالمه چرخ می زنم وبلاگ می خونم.

ایکاش فرشته خونه بود. اگه بود دیگه خودخواهانه غذاهایی که خودم دوست دارم رو  سفارش نمی دادم. می گفتم پیازخورشت و قیمه درست کنه که دوست داره.

عجیب که همیشه وقتی نعمت می ره باید قدرشو بدونم.