گندم زار من

محبت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۳
 

دیدم هیچجوره نمیتونم خونه بمونم. گفتم بیام بیرون بلکه جنب و جوش مردم در من اثر کنه. بی فایده بود. وسطای راه آبجی خانوم زنگ زد، کجایی غذا آوردم برات. اومد دنبالم، با دوتا ممولا یه کم گشتیم بهتر شدم. خدا کنه اقامتشون درست نشه. تو این عمر کوتاه، این چه تصمیمی بود آخه.

یکبار دیگه محبت جادوی سیاه غم رو باطل کرد.