گندم زار من

آخر الهفته
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

اینم یه آخر هفته ای بود برای خودش. انشالله آخرین هفته تنهاییه. بیشترش کار بود. سخنرانی استاد قمشه ای رو می ذاشتم، خونه رو تمیز می کردم. شستشو، اتو، گردگیری، جارو ...

توی خونه جادوییه من یه جای مخصوص هست که هرچی رو می ذاری روش بلافاصله تمیز میشه. ظرف، لباس.حتی لباسارو اتو شده تحویل می ده.

منم مثل اوفلیا تو فیم Pan's Labyrinth دنیای درون خودم رو دارم. هر موقع از چیزی راضی نیستم وارد دنیای خودم می شم. حتی موقع ظرف شستن.

دیروزم پیاده تا مغازه داداش رفتم. حس خوبیه. از اونجا رفتیم خونه آبجی خانوم. خونه جدیدشون قشنگ تره. خوش گذشت.

من و مهدی، دو تا ممولا کاپ گذاشتیم. در کمال تعجب محمدرضا اول شد. البته تعجبیم نداره زیر دست خودم رشد کرده. تنها کسیه که تمام اسرارم رو بهش یاد دادم.

دو شب دوتا فیلم از دویست پنجاه فیلم برتر رو دیدم. یکی Bicycle Thieves بود. با این که تقریبا مال هفتاد سال پیش بود. اما حرف زباد داشت برای گفتن. نشون می داد خیلی از ما توی شرایطش که قرار بگیریم شبیه هم می شیم. من واسه همین غیبت رو دوست ندارم. چون کسی رو متهم می کنم و نمی دونم اگه توی شرایط تربیتی و زیستی طرف بودم بهتر عمل می کردم یا نه.

دیگه دیدم یه ساعت تا اذان صبح مونده، آهنگ گوش دادم و بازی کردم تا نماز. صبح جمعه هم بود حسابی دعا کردم. انشالله که همش مستجابه.

پ. ن. دیشب برای اولین بار ماکارانی درست کردم. بد نشد. البته مث ماکارانی های خانمی نشده بود، اما در نوع خودش نوعی موفقیت قلمداد میشد. به نشان تشکر یه بشقاب به علی اینا دادم. مهدی اینام به شکل سر زده اومدن. نمیخوردن. میگفتن این مال فرداته. به زور ریختم براشون. مث اون شغال زخمی هستم که خدا روزیشو میاره دم در خونش. خدا ممنون.