گندم زار من

شرمندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 

پویا اومده بود، علی زنگ زد بیا اینجا فوتبال بزنیم. شامم موندم. خلاصه حسابی شرمنده ام. وقتی مریم نبود، ما تقریبا هیچی به علی نمی دادیم. اعتقادمون این بود مریم باید بمونه سر خونه زندگیش. 

علی و مهدی حسابی دوست دارن خانوماشون برن شمال. منم نصیحت می کنن "حالشو ببر".

دقیقا چه حالی؟ من که چهل پنجاه روز تنها بودم، حالی نبردم.