گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٠
 

تو محل کار اتاق ما شده بود پاتق. هرکی حوصلش سر می رفت می اومد اینجا. نمی فهمیدن وقت استراحت اونا وقت کار ماست. با علی رضا تمام صندلی ها رو جمع کردیم. همه متواری شدن به جز یه نفر. همونی که هدف اصلی بود. میاد میشینه رو میز تلفن. علی رضا میگه اینم ورداریم. بهش می گم اینم نباشه می ترسم بیاد بشینه رو پامونه.