امام

امروز صبح تو دانشگاه برای امام حسین (ع) مراسمی برگزار شده بود. وقتی رسیدم بیست دقیقه مونده به آخرش. گفتم بیخیال، حال ندارم، می رم اتاق.

تو اتاق اولین کاری که کردم رفتم سرویس. همین که پامو گذاشتم، در از پشت قفل شد. درست سی و پنج دقیقه گرفتار شدم. اونم کجا.

همش یه شعری رو با خودم زمزمه می کردم.

هرکه گریزد زخراجات شاه ، بارکش غول بیابان شود

/ 1 نظر / 4 بازدید
زهرا.ش

با درد بساز چون دوایِ تو منم در کس منگر که آشنایِ تو منم گر کشته شوی مگو که من کشته شدم شکرانه بده که خونبهایِ تو منم